مادرم گفت

چهارپاره · ۱۴ بند

مادرم گفت: تازه گِل کردیمپشت بام سرای خود را مردخامکی دوختم همین دیروزدامن دخترای خود را مرد

از برای خدا هوا سرد استطفل دردانه را کجا ببریمتن به غربت چگونه بسپاریمگرمی خانه را کجا ببریم

ما به مُلک غریبه کوچ کنیمتو بمانی برای جنگیدنتو بغلتی به خون خود در خاکما و غم‌پاره در کفن چیدن

پدرم سرگذاشت بر دیوارظاهرش غرق گوش دادن بودپشت کلکین هوای برفی شهراز هیاهوی جنگ روشن بود

مادرم گفت حرف دربدری استو مگر ترک خانه آسان استپدرم زیر لب فقط نالید:خانه از پای‌بست ویران است!

آتش سرخِ در وطن سوزاندامنت را اگر بگیرد وایدخترانش اسیر فتنه شوندمرد صد بار اگر نمیرد وای...

مادرم اشک شد پدر آرامگفت آرام باش هم‌نفسمراه دوری تو را نخواهم بردکه جهان بی‌تو می‌شود قفسم

پشت دیوار شهر، یادت هستفارسی موج می‌زند چون رود؟هم‌زبانی پناه دربدری‌ستمی‌رهد خانه از پلیدی زود

مأمن هم‌زبان همسایهمی‌شود سرپناه آمالماز هجوم غریب دلتنگیجان به در می‌برند اطفالم

آتش سینه‌سوز غربت رایک گلستان برای قصه بسازشاهنامه بخوان و طفلم راشیر مردافکنِ حماسه بساز

قصه از مرزها گذشت و پدررفت تا خانه را سپر گرددپس بگیرد غرور زخمی راجان دوباره به خانه برگردد

مادرم درد را دری می‌گفتلهجه‌اش مزّهٔ هریوا داشتفارسی می‌چشید همسایهلهجه‌ای مشهدی و زیبا داشت

شانه‌ها تکیه‌گاه غم‌ها شدخاطراتی که یک به یک گفتیمهم‌زبانی به هم‌دلی پیوستبا هم از درد مشترک گفتیم

رودهایی جدا جدا اماسر این چشمه در خراسان بودمادرم گفت فارسی وطن استو وطن‌ در مسیر طوفان بود!

زهرا رسولی